زیر خاکسترهای یک آتش قدیمی، هنوز ذرهای گرما باقی مانده بود. شعله دیگر وجود نداشت، اما خاطرهی روشناییاش فراموش نمیشد. باد وزید و خاکسترها را با خود برد. شاید پایان عشق، فراموش کردن نباشد؛ شاید روزی برسد که خاطره بماند، اما دیگر نسوزاند.
باران میبارید، بیآنکه آسمان از باریدن خسته شود. خیابانها خیس بودند و پنجرهها بخار گرفته بودند. هیچچیز تغییر نکرده بود، جز احساسی که دیگر جایی برای پنهان شدن نداشت. بعضی غمها شبیه باراناند؛ نمیتوان متوقفشان کرد، اما سرانجام ابرها هم خالی میشوند.
آینه ترک برداشت و تصویر هزار تکه شد. هر تکه، تصویری جداگانه نشان میداد؛ هیچکدام کامل نبودند. شاید دل هم پس از یک شکست همینطور میشود؛ نه کاملاً نابود، نه مثل گذشته. تکهها باقی میمانند و روزی میرسد که میتوان در میانشان دوباره تصویری تازه پیدا کرد.
ماه پشت ابرها پنهان شد و آسمان، تاریکتر از همیشه به نظر رسید. ستارهها هنوز بودند، اما دیگر نوری به چشم نمیآمد. شاید شکست عشق همین باشد؛ جهان همان جهان است، شب همان شب، اما چیزی در نگاه تغییر کرده که حتی زیباترین منظرهها را هم غمگین میکند.
قطار از ایستگاه گذشت و ریلها دوباره در سکوت فرو رفتند. هیچ قطاری برای بازگشت نیامد. روی تابلو، مقصدی نوشته شده بود که دیگر معنایی نداشت. گاهی زندگی همین است؛ بعضی مسیرها به پایان میرسند، حتی اگر قلب هنوز در انتظار ادامهی راه باشد.
نقدها