ذِهنبیمآر
دلم میخواست همینطور که این موزیکِ پخش میشد، نشسته بودم پیش شما که بسیار خوشگل و فهمیدهای و دست میکشیدم توی موهات، و آرامش رو اونجا پیدا میکردم، در همون پیچ تابی که هیچوقت سهم من نشد. اینجوری که فصل بهار داره روم فشار میآره، چه از لحاظ احساسی چه از لحاظ شرجی، توی جغرافیا هم شانس نیاوردم و شدم سگی ربوت خدازده جنوبی، بگذریم .. تا چند روز دیگه از این حال در نیام، یا خودکشی میکنم، یا یه چیزی توی مایههای دیوان شمس یا حافظ مینویسم. که البته احتمال جفتش صفره. فوقش همون اورثینک کنم و پوسیدن رو ادامه بدم. گفتم اورثینک و یاد کلمه مُشمَئِز کننده فارسیش افتادم یعنی نشخوارذهنی احتمال خودکشیم بیشتر شدش .. بگذریم .. تنهایی اونقدرها هم بد نیست، نه..؟ ولی به هرحال شما دوستان، هرکی رو دیدید تنهاست بغل کنید.
7پسند1نظر0