ساینا
من، براى تو، براى همين خاک بی تو، زنده ام و مى ميرم، گاهی با خودم فكرمى كنم .، جنگ، فقط درآن سوی مرزها نبود، جنگ واقعى، ازهمان لحظه ای كه لباس سربازی پوشیدی و رفتی، درقلب من آغازشد؛ آخ که چقدر لباس ارتش به تنت نشسته بود.
میگویند پسران عاشق وطن، قلبهايى ازجنس فولاد دارند، نگاه هایی كه افق را مى شكافند،
تو همان افق سياه من بودى آن شب بى پايان، همان چشم هايت.. آن چشم هایی که سیاه بودند
..آن موهای سیاهت که همانند موج دریای سیاه در باد میرقصید.
8پسند1نظر0