درد امونش رو بریده بود.
بعد از گذشت این همه سال، این دفعه سختتر از همیشه بود.
تنش از داخل داشت میسوخت و بوی گوشت بدنش بلند شده بود.
بینیش پر بود از بوی گوشت تنش و این داشت بدتر عصبیش میکرد.
درد کشیدن به کنار، بوی سوختن تنش بیشتر عذابش میداد.
خون داخل تنش در حال جوشیدن بود و این جوشیدن گوشت تنش رو هم هدف قرار میداد و می سوزوند.
دیگه فریاد زدن فایده ای نداشت، اما درد اونقدر زیاد بود که نمیتونست کنترلش کنه... .