حرفهایی که میزد تغییرکرده بود، جنسش شبیه حرفایی نبود که روزهای اول میگفت ولی لحنش همون بود.
هر کس اون رو میدید میگفت چه قدر تغییر کرده ولی من میدونستم تغییر نکرده، من چشماش رو میشناختم، اونا تغییر نکرده بودن.
وقتی صحبت میکرد و میخندید من غم چشماش رو میدیدم طوری که هیچکس نمیدید.
معلوم بود تنفر از اطرافیانش و اینکه دوست نداشت شبیه اونا بشه اون رو انقدر _در ظاهر_ تغییر داده بود ولی من میدونستم که اون هنوزم همون آدمی بود که من روز اول دیدم.
همونی که در مورد خاطرات و علایقی که الان حتی یه کلمه هم از اونا نمیگه صحبت میکرد.
من نمیتونم باور کنم واقعا انقدر تغییر کرده، نه اون تغییر نکرده و همونی هست که من روزای اول شناختمش(: