آرزو
همیشه هر موقع از کنار خانه های قدیمی عبور میکنم، با دقت به جزئیات آنها نگاه میکنم.
خانه هایی که روزی کلی رفت و آمد به خود دیدهاند و حالا؟
حالا جز سکوت و بی توجهی هیچ ندیدهاند.
به روزهای گذشته فکر میکند که دست عاشقی به شوق دیدار معشوقش،
یا فردی خسته از اندوه بی پایان،
یا مهمانی به شوق مهمان نوازی لمس میشد.
و روزهایی هم مشتیهایی از عصبانیت حوالهاش میشد، اما او هیچ نمیگفت و فقط تماشا میکرد، تماشا میکرد و به خاطر میسپرد.
گذر زمان او را تغییر داده بود؛ او با چشمان خود رفتن ساکنان این خانه را دیده بود، ولی چه کسی میتوانست درک کند بر او چه گذشته؟
دوست داشت بگوید:
مرا نبینید که متروکه و با آجرهای شکسته خمیده شدهام؛
روزی روزگاری صدای خنده و شادی از من بیرون میریخت و عاشقی با دلی نگران، به شوق دیدار لحظهها را میشمرد،
اما حالا کارم شده مرور خاطرات سالیان گذشته و انتظار کشیدن، انتظار بیهوده.
دوست دارم در کوچه پس کوچههای قدیمی قدم بزنم و در برابر هر در لحظاتی بایستم و خیال ببافم...
9پسند1نظر0