من هرگز قلب پر از جنجالی نداشتم. طفلک همیشه گوشه ای بی صدا می زد. حتی به تعداد انگشت های یک دست تند نزده است. این روز ها دارد عقب میوفتد. تپش ها را یکی درمیان جا می گذارد. مادرم معتقد است چون ورزش نمی کنم این وضعیت زندگیم است. باید قلبم را مجبور به تپش کنم. باشد مادر، فردا برای آخرین بار به خواسته ات عمل می کنم. این قلب وقت استراحتش رسیده.. "روز بعد شخصیت حین وزرش ایست قلبی می کند. خودش و قلبش آرام می گیرند. او می رود اما میان ما یک قاتل خون فرزند نفس می کشد بدون اینکه کسی به رویش بیاورد که خودش فرزندش را کشت! جگرت بسوزد زن! این سیلی جانانه ای بود بهای حرف خارج از عقلت است. یک سیلی به زنی که لیاقت مادر بودن نداشت. اگر به جای این توصیه بی ارزش می بردیش دکتر هرگز لازم نبود مسیر سردخانه را از بر شوی."
بالاخره ستون فقرات داستانم مشخص شد. حدودا سی صفحه ایده منتظر این هستن که درون این داستان برقصند. نمی دانم متوجه می شوید یا که نه اما این سی صفحه فشورده دو فصل کامل را در برمی گیرد. دو جهان متفاوت که حول محور شخصیت اصلی می چرخد. ایده هایی که چندین سال تولدشان طول کشید، دلم می خواهد تا پایان سال پارت هایش را کامل کنم. هرچند که خودخواهانه است و بسیار دور از دسترس به نظر می رسد..
پدرم را بعد 45سال رانندگی راضی کرده ایم برود و گواهینامه بگیرد. او راننده خوبی است. قوانین را همان طور که کتاب می گوید با او تمرین کردم. او در اولین برخورد با افسر رد شد. جلوی افسر سوار ماشین خودش شد و برگشت. بله، اینجا ایران است. راستی یادم رفت بپرسم. افسر عزیز قرار بعدی را کی فیکس کنم؟
نویسنده کسی است که نمی تواند ننویسید. بله من این جمله را زندگی می کنم. افکارم در انحصار نوشتن است. تفریح ام جهان های خیالیست. تو در خیال پاسور و مزه و قلیان من در بحر قلم و دفتر و یادداشت
نمی دانم چطور کارم به نوشتن دل سوخته پیرزن فلسطینی رسید. چطور شروع به تحقیق کردم و به جای غزه کارم به رفح رسید.. انگار پیغامی بود به من خودت را جمع کن دختر، دنیا به آخر نرسیده است.
نقدها