او چیزی نوشت یا کمی چرت و پرت اما
تا که این کلمات گناهکار را به چشم خویش دیدم و چنان تیری تابناک پای پستم را شکافت.
نمی دانستم.
گویی هیولایی به بند کشیده شده در اعماق تاریکی هراسناکی هستم، که تازه چشم خون آلودش را به ناگه گشود!
همان قدر که اوضاع وحشتناک است، من نیز گوش هایم تیز تیز و دندان های نیشم از غلاف بیرون اند.
شاید منتظر یک انسان دائم الخطا!
9پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.