- تو از قلب من میترسی، اما از تفنگ روی سرت نه!؟
او با فریاد جواب میدهد:
- خفه شو احمق!
خنده های غمگین و بلند:
- آره آره تو از عشق میترسی، از دوست داشته شدن وحشت داری! اما از تفنگی که میتونه جونت رو بگیره نه... .
سکوتی مرگبار... دوباره ادامه میده:
- تو یه بزدلی که من و عاشق خودت کردی تا ضعف من رو ببینی و خودت رو قوی تر کنی، تو ضعف من و عشق من رو بازیچه کارات کردی... .