در جنگِ من ماندن، سلاح سردی که از نگاهت به قلب تکه و پاره ام خطور کرد ، جانم را گرفت!
روح شدم و به آسمان پیوستم و با مردگان همدم شدم و اما خواب که تمام میشد قدم میزدم و انسان میشدم..
تاریکی را تا سپیدی صبح به موازات بارش باران می باریدم و غرق در ستوه آمدنی بودم که نامش زندگی بود.
صدایم را نمی شنیدند و هرچقدر بلند تر میشد نقطه ای کور بود که گوش ها مجوزی برای ورودش نداشتند.
از غرور وامانده ام چه بگویم که زیر پای تنها بت دوست داشتنی ام له شد و اما من استوار تر از قبل به له شدن ادامه دادم.
جان به لب آمده ام برایتان بگوید..
غمگین مردم و اما زیستم!