به دو چشم خیره ی هیولای مقابلم زل زدم و انگار منی بود در کالبدی ترسناک!
هیولا پوزخند زد و گفت: ترسناک تر از پوست انسان؟
غضبم گریخت و به یکباره سکوت کردم.
صاحب صدایی نامعلوم ، سیخ در جگرم فرو کرده بود و مویه ی مرگ می خواند.
هیولا نزدیک تر شد و آه غمناکی کشید!
چه شده که انگار انس و هیولا در قفس گرفتاریم و درد مشترک داریم؟
هیولا شانه ای بالا انداخت و غمگین ترشد.
اشک هایم که انگار چو شبنم بر سر برگ های پیر میریختند ، نا امید شدند و ایستادند.
دنیای بی رحم ما ، سزاوار گریستن نیست