«قدمی به عقب لیز خورد و برای از دست ندادن تعادلش، به میز چوبی حکاکی شده که در پشت سرش قرار داشت تکیه داد.
با چشمان نافذش او را زیر نظر گرفت ؛ به او خیره شد که به سمتش قدم برداشت و این تنها قلبش را بیشتر از قبل به تپش انداخت.
احساساتش مانند اقیانوسی طغیانگر در وجودش در تلاطم بود. میتوانست نبضی که هر ثانیه خون را در رگهایش به جریان میانداخت، حس کند.
پس این عشق بود؛ به نظر میرسید آن را دست کم گرفته است.»
_غوطهور در گردابی از زمان