"این مکان،هیچ حسی بهم نمیده. تنها چیزی که احساسش میکنم..."
نسیمی وزید و سایهای از تارهای سرمهای موهای پسرک، روی چشمانش را پوشاند: " پوچیه "
شخص کنارش قدمی جلوتر آمد و همراه با او به منظره چشم دوخت: " این خرابه، زمانی زیبا ترین آسمون خراش شهر بود "
لبه کلاهش را کمی پایین کشید و ادامه داد: " نگاه به گذشته کار اشتباهی نیست ولی اینکه مثل زندان خودت رو درونش حبس کنی... از حماقت و اشتباهه"
پسرک با چشمانی خالی از احساس، همچنان خیره به منظره ی بیروح و از بین رفتهی شهر، ماند و گفت " اما اگه بخشی از زندگیت رو درونش گم کرده باشی چطور؟...باز هم سراغش نمیری؟ "
مرد نفسش را کلافه بيرون داد و تصمیم گرفت این منظرهی دلگیر را ترک کند و همزمان با دور شدن از پسرک، نجوا کرد: "خیلی چیزها نیازه که تا همیشه ندونسته بمونن... "
「๛گوست」