سیاهی در وجودش جریان پیدا کرد، از رگهایش گذشت و درون قلبش حبس شد. چشمانش را در کاسه میچرخاند و در آن تاریکی بیحد و مرز ؛ انتظار رسیدن به نور را میکشید.
پژواک خاطراتش، مغزش را در هم میکوبید. به دنبال صدایی بود که مدتها انتظارش را میکشید. صدایی که او را از این جهان جدا، و به دنیای آرامش بخش ستارهها راهنمایی میکرد.
نمیتوانست احساساتش را کنار بزند، گویا مانند پارچهای زمخت و نمناک، سد راه نفس کشیدنش شده باشد.
ناگاه نغمهای دلنشین داخل سیاهی سروده شد، صدایی عجیب و در همان حال زیبا
نغمه در گوشش پیچیدهشد و پژواک احساساتش را برانگیخت، احساساتش در خاطرات تلخ آمیخته شد و نوار زندگی باری دیگر برایش تداعی شد.
در خود پیچید و دستش را بر روی قفسه سینه اش فشرد. چشمش را بست و اجازهی غلتیدن قطرات شفاف و همانند مروارید بر روی گونهش را ؛ به چشمانش داد.
لبان ترک خوردهاش را برچید و ثانیهای بعد، صدایی از وجودش سکوت را در هم تنید.
روی زانوهایش لغزید و خودش را داخل تاریکی رها کرد؛ سقوط به درون تاریکیای بی انتها...