بوی زنندهی الکل و خون، بینیام را سوزاند. به سختی پلک زدم. همه جا قرمز بود. روی دیوار، روی زمین، رو..رو..رویِ..
رویِاو.!
او آنجا دراز کشیده بود، با چشمانی که انگار به نقطهای نامعلوم خیره مانده بودند..
دهانش کمی باز بود، انگار میخواست چیزی بگوید اما نتوانست. قطرات خون هنوز از لبهی تختش به پایین میچکیدند و روی کاشیهای سرد فرود میآمدند. صدای تیکتاک ساعت دیواری، تنها صدایی بود که سکوت وهمآور اتاق را یشکست.
دستهایم میلرزید. چاقو هنوز در دستم بود، سرد و سنگین. لکههای قرمز روی تیغش برق میزد. چرا این کار را کردم؟ مغزم نمیتوانست تصویر را پردازش کند. فقط میدانستم که او دیگر اینجا نیست.
صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد. نزدیکتر و نزدیکتر میآمد. در را باز کرده بودم؟ خودم چطور بیرون رفتم؟ حافظهام مثل یک صفحه شطرنجی کدر بود، پر از حفره.
سرم را بلند کردم. انعکاسم را در پنجرهی تاریک دیدم. چهرهی خودم، غریبه و وحشتزده. لباسم غرق در خون بود..
ناگهان، صدای تیکتاک ساعت متوقف شد. سکوت مطلق. و بعد… صدای نفس کشیدن...
از..ازپشتِسرم!