- تو خیلی سختی!
میخندد.
- نه من سخت نیستم، تو زیادی لطیفی!
اخم میکند.
- تو سختی ولی من لطیف نیستم. من تلاش کردم پوستهات رو بشکنم ولی تو نارگیل نیستی که با گذر از پوستهی سختت به یه خوراکی خوشمزه برسم... .
ناراحت نگاهش میکند.
- تو سنگی، سنگی که هر چه قدر هم بشکونیش بازم سخت و سفته!
دستی به صورتش میکشد.
- این همه تلاش کردم، یک بار هم کمک نکردی و نخواستی که یه نارگیل باشی. همیشه سنگ بودی و هر روز سختتر از قبل شدی!
از جایش بلند میشود.
او واضحا ناراحت است.
اما او متعجب و شوکه شده است.
به سمت در میرود.
- تو سختی، خیلی سخت. ولی من هیچ وقت لطیف نبودم، من فقط با تو لطیف بودم اما تو هیچ تلاشی نکردی. تو سنگ بودی نه نارگیل!
خارج میشود و او را در شوک تنها میگذارد... .