زاده شود پادشاهی قدرتمند و بزرگ از دل تاریخ کوروش باشد نماد امپراتوری پر صلابت آریایی زرتشت باشد آیین و گفتار نیک پندار نیک و کردار نیک شعار سرزمین پارسه
روز بارانی بود تو پیاده رو قدم زنان رسیدم به باشگاه بارون خانوم انگار دلش گرفته که میباره بوی بهار نارنج قهوه و موزیک یا ویولن بهترین ترکيب بهاری میشه کاش همینجور همه جا اروم و امن بود
☕️قهوه ات را گرم بنوش بی خیال فصلی که در راه است.. دیگر زمستان چه می تواند بکند با برگ هایی که طعم پاییز را چشیده اند !؟
داستان بر این قراره یک صبح پاییزی و بارانی بود من در اتاقم خواب بودم و بیدار شدم ای وای امروز باید برم موزه تاریخ ایران (سریع از تخت خواب بلند شدم صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون ) با عجله سوار مترو شدم پوف مثل همیشه شلوغ و پر صدا از ایستگاه مترو اومدم بیرون (نمایشگاه بین المللی موزه تاریخ ایران ) اوف بلاخره رسیدم اروم راه رفتم و شروع به تماشا کردم واو چقدر مجسمه اینجاس رستم تهمتن آریوبرزن آرش کمانگیر آرتمیس گردآفرید پوراندخت آذرمیدخت یوتاب نگاهم به مجسمه یه زن افتاد ایراندخت ! چقدر شبیه منه اما ته چهره به راهم ادامه دادم اما بازم فکرم پیشه مجسمه ایراندخت بود اخه چرا باید شبیه من باشه ادامه داستان خسته شده بودم و گرسنه ام بود رفتم تو سفرخانه ای بیرون نمایشگاه نشستم (حضار محترم دلتون نخواد دیزی سنگی سفارش دادم ) خلاصه که با وله داشتم میخوردم بعدش بلند شدم و از پیاده روی کنان به سمت خونه راه افتادم روی تختم خوابم برد که یهو با صدای بسیار بلندی بیدار شدم (از اینجا سفت بچسبید که وارد سرزمین تاریخ ایران میشیم (
گاهی وقتا احساس میکنم تو این دنیا اضافه ام انگار وجود ندارم انگار برای همه من یه موجود نامرئی هستم قهوه ام سرده شده ذوقم مثل قبل نیست سیگارم خاموشه خودمم دیگه اون ادم سابق نیستم