زردخت
داستان بر این قراره
یک صبح پاییزی و بارانی بود
من در اتاقم خواب بودم و بیدار شدم
ای وای امروز باید برم موزه تاریخ ایران
(سریع از تخت خواب بلند شدم صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون )
با عجله سوار مترو شدم پوف مثل همیشه شلوغ و پر صدا
از ایستگاه مترو اومدم بیرون
(نمایشگاه بین المللی موزه تاریخ ایران )
اوف بلاخره رسیدم
اروم راه رفتم و شروع به تماشا کردم
واو چقدر مجسمه اینجاس
رستم تهمتن
آریوبرزن
آرش کمانگیر
آرتمیس
گردآفرید
پوراندخت
آذرمیدخت
یوتاب
نگاهم به مجسمه یه زن افتاد
ایراندخت !
چقدر شبیه منه اما ته چهره
به راهم ادامه دادم اما بازم فکرم پیشه مجسمه ایراندخت بود
اخه چرا باید شبیه من باشه
ادامه داستان
خسته شده بودم و گرسنه ام بود رفتم تو سفرخانه ای بیرون نمایشگاه نشستم
(حضار محترم دلتون نخواد دیزی سنگی سفارش دادم ) خلاصه که با وله داشتم میخوردم
بعدش بلند شدم و از پیاده روی کنان به سمت خونه راه افتادم
روی تختم خوابم برد که یهو با صدای بسیار بلندی بیدار شدم (از اینجا سفت بچسبید که وارد سرزمین تاریخ ایران میشیم (
6پسند0نظر0