شب که میشود… رویاهای شبانه، آهن قراضه گرم درون سینهام را به تپش میاندازند و فانوس نگاهم، در کوچه پسکوچههای «به یاد مانده»های خاطراتت قدم میزند… اما تو نیستی. هیچکس نیست. و من ماندهام با نبودنت که مثل مه بر شهر دلم سایه انداخته، آرام و بیصدا.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.