چند ساعت متوالی را با پاهای پیاده به دنبالش دویده بود...
وقتی به او رسید با لبخندی خسته و عاشق به او فهماند که دیگر نایی برای تنها ماندن ندارد.
از یقهاش چسبید و خودش را به صورتش نزدیک کرد و گونهاش را بوسید
"میدونی از کیه دنبالتم؟"
"بلاخره پیدام کردی!"
کمر باریکش را در دستانش گرفت سعی کرد بفهند معنی عشق چیست...