در متروکهای تنها زندگی آشفتهای داشت، او هرروز گذر فانی هارا میدید اما کسی نور او را نمیدید.
زخمی که بر روح جوانش عفونت کرده بود گذر سالهای زیاد زندگیاش را نشان میداد.
او نمیدانست که هر روز یک فانی در آن متروکه تنها به دنبال نورش میگردد.
او هیچ وقت آن گوشهای از متروکه را که کنج خویش برگزیده بود را ترک نمیکرد.
فانی اما از او جسورتر بود.
آنقدر جسور که بالاخره در شبی روشن نور او راهنمای فانی شد و فانی او را پیدا کرد.
یک فانی در برابر نوری با روح عفونت کرده شاید در بینش اول منطقی به نظر نیاید.
اما در چشمان آن دو تازه زندگی برایشان معنا گرفته و منطقی شده است.
او نور بود با روحی عفونی که یک فانی با گرفتن دستش تمام آن عفونت ها را از بین برده بود... .