- هی هی تو، وایستا ببینم اونا چیه تو دستت!
ازش دور میشه و به سرعت فرار میکنه:
- هیچی، هیچی. تو هیچی ندیدی.
قدم هاش رو سریع تر میکنه و از پشت لباسش رو میگیره که باعث میشه بایسته:
- آهان، گرفتمت!
یه نگاه به سر تا پاش میندازه که میبینه یه عالمه چیز میز خریده.
یه نفس عمیق از کلافگی میکشه و میپرسه:
- باز با دوستت رفتی خرید!؟
چشم هاش رو ازش میدزده و میگه:
- نمیدونم درمورد چی حرف میزنی... .
دو دستی خرید هاش رو نشونش میده و میگه:
- اره نمیدونی چون این کار و کردی!
یکم سکوت میکنه و بعد میگه:
- واقعا نمیتونم تنهات بزارم، فقط میری خرید.
مظلوم و با لب های کج نگاهش میکنه که یه نفس کوتاه میکشه و به قیافه اش میخنده.
آروم سرش رو بغل میکنه و میگه:
- واقعا این خرید کردنات داره تبدیل به بیماری میشه، احمق کوچولو... .