دستش رو بلند کرد تا در بزنه، یه نفس عمیق کشید که کنارش ایستاد و گفت:
- من شونه به شونه برای هر اتفاقی کنارتم، نگران هیچ چیزی نباش.
آروم به در چند بار ضربه زد و بهش گفت:
- دقیقا برای همین آوردمت با خودم، چون شجاعتم رو بیشتر میکنی و غریزه ام برای مراقبت از تو باعث میشه از هیچی نترسم... .