آنگاه که خاکها را با بیل از دل زمین بیرون میکشد، زیر لب از رفتارهای خشمانهای که در اطرافش رخ میدهد غرغر میکند:
- مرگ بگیرید با این حرفاتون، یه خواب خوش برای من نمیذارید... .
آنقدر این چرخه خشم و عصبانیت کندن قبر را طی میکند که زمان از دستش در رفته و متوجه نمیشود که کی قبر به آن عمیقی را از دل زمین بیرون کشیده است.
حال وقت آوردن جنازهایست که قرار است زنده زنده جنازه شود و دوستانش موجودات زیر خاک باشند... .