انسان
این غریب مغرور
با دستهای آلوده به طمع
آسمان پاک را به خاک کشید
آینه طبیعت را شکست
او که خود را
پادشاه جهان می پنداشت
در برابر سکوت سنگ ها و
در برابر نجوای باد
تنها یک سایه لرزان و بی ارزش است
اما نگاه کن به آن گنجشک کوچک
که بی ریا
آواز سپیده را میخواند
به آن درخت کهنسال
که راز صبر را در رگ هایش پنهان کرده است
به آن حیوان وحشی
که در عین سادگی تمام حقیقت هستی را در چشمانش دارد طبیعت بی انکه سخنی بگوید
همه رنج ها را میبخشد و زنده میکند
اما انسان با تمام ادعاهایش
فقط زخمی بر پیکر زمین است
شاید ارزش واقعی
در آن نفس پاک حیوان و آن سبزی بی آلایش طبیعت است
نه در آن ذهن پوچ و پیچیده انسان...