غمت گلاویز شقیقه هایم شده و تاب آور نخواهم بود!
بی مروت، صدایی بده ، شاید از اسارت عشق آزاد شدم و به بند مژگانت پیوستم..
زندگی یکباره را ، برای تو باختم و تو اما این گونه مرا ترک میکنی؟
از غربت این دل اندوهگین من و نفرینش که آسمان ها را میکشد نمیترسی؟
از هیاهوی خاطراتت در بامداد ها و سحرگاه ها که جنونم به وجود می آورد نمیترسی؟
آه ز این جهان که دوزخش را عشق نامیدند و وصال را گناه...