و امشب گریستم به حال خویش که تا هرچه شد پشتم را خالی کردند و گفتند: کمک به او که دردی از ما دوا نکند برای چه پشتش باشیم؟! و من طفلی کوچک درمیان گرگ ها بودم....
هیچ مترسکی را شبیه گرگ نساختند شبیه پلنگ یا خرس هم نساختند به گمانم ترسناک تر از انسان نیافتند....
عجیبترینجای تاریخ ایستادهایم کاش کسی مارا بنویسد...
انسان این غریب مغرور با دستهای آلوده به طمع آسمان پاک را به خاک کشید آینه طبیعت را شکست او که خود را پادشاه جهان می پنداشت در برابر سکوت سنگ ها و در برابر نجوای باد تنها یک سایه لرزان و بی ارزش است اما نگاه کن به آن گنجشک کوچک که بی ریا آواز سپیده را میخواند به آن درخت کهنسال که راز صبر را در رگ هایش پنهان کرده است به آن حیوان وحشی که در عین سادگی تمام حقیقت هستی را در چشمانش دارد طبیعت بی انکه سخنی بگوید همه رنج ها را میبخشد و زنده میکند اما انسان با تمام ادعاهایش فقط زخمی بر پیکر زمین است شاید ارزش واقعی در آن نفس پاک حیوان و آن سبزی بی آلایش طبیعت است نه در آن ذهن پوچ و پیچیده انسان...
به آینه نگاه میکنم اما چهره ای که میبینم غریبه ایست که غم را در چشمانش پنهان کرده هیچ صدایی نیست هیچ دستی نیست که دستم را بگیرد فقط من و این سکوت سنگین که چون دیواری بلند من را از دنیای بیرون جدا کرده و غم تنها صحبت من است و من تنها شنونده غم...