من از غم نمی ترسم؛ من از آن روزی میترسم که دستانم میل به ریختن خون پیدا کنند..
حذف ایدیولوژی و پیوستن به علمِ عقلانیت! این ایده ، از مخلص بودن شما نمی کاهد، بلکه راه حلی است برای ترک عقب ماندگی. دین جایی در سیاست ندارد. این واقعیتی است که شما نمیبینید ، زیرا منفعت چون پلکی است که روی چشم هایتان می نشیند. هیژا؛
جسدت را که تماشا می کردم ، نگاهم به گردنبند اویز دارت افتاد..
تو از مروت ما بی خبری و الا چنان کینه ها در دلم می رویند که حاصلخیزی اش را هر کشاوزی می خواهد.
به دو چشم خیره ی هیولای مقابلم زل زدم و انگار منی بود در کالبدی ترسناک! هیولا پوزخند زد و گفت: ترسناک تر از پوست انسان؟ غضبم گریخت و به یکباره سکوت کردم. صاحب صدایی نامعلوم ، سیخ در جگرم فرو کرده بود و مویه ی مرگ می خواند. هیولا نزدیک تر شد و آه غمناکی کشید! چه شده که انگار انس و هیولا در قفس گرفتاریم و درد مشترک داریم؟ هیولا شانه ای بالا انداخت و غمگین ترشد. اشک هایم که انگار چو شبنم بر سر برگ های پیر میریختند ، نا امید شدند و ایستادند. دنیای بی رحم ما ، سزاوار گریستن نیست
نقدها