باران میبارید
دخترکی غمگین وخسته لب پنجره اتاقش نشسته بود
گویی از دنیا رنجی در دل داشت
باد باران را سمت صورتش میکشید که شاید بتواند دانه های مرواریدی که از گوشه چشمانش میریخت را بپوشاند
و گریستنش را کتمان کند…
9پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.