دخترک روزی کنار دریا رفت و وقتی کسی جز خودش آنجا نبود، فریاد زد:
- من از تو میترسم.
امواج، سهمگینتر عقب و جلو شدند و شنها را خیس کردند. دخترک چیزی شنید:
- من هم از خشکی میترسم؛ اما همیشه میآیم.
و به همین دلیل، دریا هنوز زنده بود.
15پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.