کرم نفرت از زخم چرکی ضعف و ناتوانی وجودش را ابراز میکند؛ نفرت آنقدر قوی است که وقتی تنه لشش را می آورد، غروب دل انگیز زندگیم به سیاهی جانکاه بدل می شود. مستقیم به پستوی قدیمی خاطرات و افکار سیاهم یورش می برد و تاریک ترین هایشان را سوا میکند. دوباره و چندباره، بر پرده ی چشمانم به رقص درمی آورد. و من... روزی به دعوت این حس پاسخ مثبت خواهم داد. روزی، بالاخره جای خالی چاقوی گلویم را با شمشیری پر خواهم کرد. روزی، بالاخره قلبم را میشکافم و خونش را می نوشم.
تا اینجای کار تلاقی فصل دو خواهد داشت. چون ننوشتن حقیقت ها و امیال انسانی اونم به این روشنی خیلی حیفه.
من همیشه گمان می بردم که اگر دست و پایم باز می بود و شرایط اجازه اش را می داد هیچ گاه دست و دلم به باده نرود حال آن که در این شب بارانی چنان تنهایم و غم در دلم خانه کرده؛ حال این بار آن مزه را عجیب زبانم تمنایش می کند.
حیرانم بین دو شخصیتم یکی ستیز کند و دندان نشان دهد و فریاد می نهد: "فرار را بر قرار ترجیح دهیم و راه را بر دشمن هموار کنیم؟ ممکن نیست. می مانیم و جایشان را تنگ تنگ می کنیم!" آن یکی چهره درهم کشد و نفسش را چنان یک شیر بیرون می دمد و لجاجت می کند: "چرا باید اهمیت دهیم؟ می رویم و آنها جای خالی مان را حس خواهد کرد و نا امید و سرگردان می شوند! آرامش از اثبات خود مهم تر است! " این متن درمورد مسائل فعلی کشور نیست و صرفا سر کار بحثم شده
آن چه در نهایت در مورد من حکم می کند. انحصار طلب بودنم است. چه ایده داستان چه پیرنگ چه حتی اسمی بی اهمیت هیچ کدام را نمی خواهم اگر ذره ای از گرد و غبار شخص دیگری روی آن نشسته باشد. آن دیوانه لجباز منم، که حتی اگر بشکند این دست و قلم هرگز به کس واگذارش نخواهم کرد و برای خود شریکی نخواهم آورد. آن وصله های رونوشت بودن نوشته هایم، بذله گویی چند ناخلف است. چرا که این متن چنان فرزند این من است.
نقدها