کرم نفرت از زخم چرکی ضعف و ناتوانی وجودش را ابراز میکند؛
نفرت آنقدر قوی است که وقتی تنه لشش را می آورد،
غروب دل انگیز زندگیم به سیاهی جانکاه بدل می شود.
مستقیم به پستوی قدیمی خاطرات و افکار سیاهم یورش می برد و
تاریک ترین هایشان را سوا میکند.
دوباره و چندباره، بر پرده ی چشمانم به رقص درمی آورد.
و من...
روزی به دعوت این حس پاسخ مثبت خواهم داد.
روزی، بالاخره جای خالی چاقوی گلویم را با شمشیری پر خواهم کرد.
روزی، بالاخره قلبم را میشکافم و خونش را می نوشم.