آملیا
نهنگ:«حباب! با من دوست میشی؟»
حباب:«البته»
ده ثانیه بعد...
نهنگ:«هی حباب، میخوام یک مروارید نشونت بدم»
حباب:«جدی میگی!اما شاید دیگه همو نبینیم...»
نهنگ:«نترس خیلی طولش نمیدم.»
یک دقیقه بعد نهنگ به سرعت برگشت اما.... حبابی دیگر در کار نبود...
13پسند2نظر0