ناگهان آنی شروع به خندیدن کرد، تنها اشک هایش بودند که دردهایش را به زبان میآوردند!
مانند دیوانه ها رو به مادر گفت " باید دفنش کنیم... باید اینو یک جا دفنش کنیم.. "
«قطعهای کوتاه از رمانی که درحالنوشتنه.»
7پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
بهنظر قراره رمان جالبی باشه👀
آره🥹✨