مهلا
- من نمیبوسمت، آفرودیت.
دستانش که به دور گردن نارسیس حلقه شده بودند، شل شد و حس حقارت تمام وجودش را به زانو درآورد.
میترسید لب باز کند تا صدای لرزانش به گوش پسر برسد.
- من ملکهی سرزمینم رو مقابل چشمهای چنین جمعیتی نمیبوسم.
"نارسیوس"
14پسند2نظر0