دوستان، این هیچ ربطی به نویسندگی یا این موضوعات نداره، فقط میخواستم ازتون خواهش کنم که اگر شرایط این رو دارید که برای جنوب و بانک خون جنوب خون اهدا کنید، دریغ نکنید و انجامش بدید. فرقی نداره که چند سالتونه، مهم وزن و کمخونی نداشتن هست، لطفا کمک کنید تا بتونیم حداقل از این طریق بهشون نشون بدیم که توی این جنگ تنها نیستن و ما بینای اتفاقاتی که بر سرشون میاد هستیم :)...
کاش میتوانستم برای این وطن و هموطن کاری کنم ، اما من تنها یک فرد معمولی ام که دارد زندگی خودش را ادامه میدهد؛ غمِ وطن دارد، اما چاره ای جز اشک ریختن برای این غم ندارد.
بر چهرهات که نگاهی میاندازم، آسمانِ روز را میبینم. شاید بپرسی دلیل این تشبیه چیست؟ در این باب باید گفت: چشمان آبیات همچو آسمان پهناور، احساساتی چون ابر ها را در خود جای داده است؛ و موهای طلاییات مثل خورشیدی در میان آسمان، جلوهای زیبا و خاص را به رخِ عام میکشد. گاهی همچو ابر بهاری، گریان و پریشانی؛ گاهی هم چون تابستان و خورشیدَش، سوزان و جوشانی. گاهی مثل فصل برگریزان، خنثی و آزادی؛ گاهی چون فصل زمستان، جامهای از برف و یخ به تن داری. هزاران رنگ و طرح داری ولیکن در تمام اینها، بیش از اندازه مهر و وفا داری.
جانم میسوزد زیرا تنها کاری که میتوانم بکنم این است که شب ها برخیزم و قلمی باریک در دست بگیرم و شروع به نوشتن کلماتِ وطندوستانه کنم. کاری جز این از دستم بر نمیآید، نه سنی دارم، نه کاری، نه چیزی که بتوانم به وطنم کمک کنم. تنها یک کاغذ، یک قلم، یک تدبیر، دو چشم مغموم، مقداری اشک و کوهی از غم دارم.
هر «شنیده شدن صدای انفجار» در هر قسمت از ایران، چه در جنوب چه نقاط دیگر، زخمی بر قلبِ هر ایرانیِ واقعی خواهد بود.