- میدونی که دوست دارم!؟ - این احمقانه است وقتی که من دوست ندارم. - خب یعنی دوست داشتن من برای جفتمون کافی نیست!؟ - نه، چون دوست داشتن تو مثل آب دادن به یه گل مرده میمونه. جوری که میدونی هیچ وقت قرار نیست رشد کنه. - خب این درد داشت. - خوبه، پس دیگه دوستم نداشته باش! - ... .
بعضی وقتها چیزی که شما رو بیدار نگه میداره، اون چیزی که اطرافتون اتفاق میوفته نیست. اون چیزیه که داره توی ذهنتون اتفاق میوفته!
کودک هنوز از وخامت ماجرا باخبر نبود، زیرا برایش سوال بود که چرا خواهرش برروی زمین افتاده است. او فقط میخواست که بازی کند اما او تکان نمیخورد. درک فضا برایش دشوار بود زیرا او فقط خواهرش را به شوخی هل داده بود اما خواهرش به زمین افتاد، خوابید و دیگر بیدار نشده بود. کودک دستهایش را داخل موهایش برد و روی زانوهایش روی زمین نشست. مانند بزرگسالی خطاکار شده بود، اما هنوز متوجه خطایش نشده بود. آروم زیر لب زمزمه کرد: -من فقط میخواستم با آبجی بازی کنم، فکر کردم داره باهام شوخی میکنه. اما اون دیگه بیدار نشد. همه اش تقصیر منه... . این جملات کودک باعث صداهایی ناهنجار شد، افرادی که با کودک در آنجا بودند شروع به فریاد و گریه کردن. شرایط هرچه جلو تر میرفت کودک هراسانتر میشد. کودک فقط میخواست که با خواهرش بازی کند... .
- حداقلش من به آدمها بیتوجهی نمیکنم وقتی حالم خوب نیست! - به جهنم، من میکنم و به تو هم هیچ ربطی نداره... .
قهرمان جلوی استخر شفافی که تبدیل به خون شده زانو زده و با صدای بلند گریه میکنه، چون بهش خبر دادن که شرور به معشوقه اش حمله کرده و اونا باهم سخت جنگیدن. و حالا معشوقه اش از پشت سرش به سمتش میاد و تلاش میکنه تا قهرمان رو آروم کنه و بهش بفهمونه که اون خون برای شروره نه خودش...!