ناخن هایش را جویید و شقیقهاش را با دستان لرزان اش فشرد. سرش را بالا گرفت و به او خیره شد " تو... دوستم داری، درسته؟! "
جوابی نیافت؛ گویا سکوت از همیشه سنگین تر شده بود..
7پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.