مگر جنوب چه دارد جز اندکی رقص و بسی اندوه؟ ما همه از اندوهمان بود که میرقصیدیم...
چه ماموری باشه که آتیش زده باشنش، چه جوونی باشه که به تیر بسته باشنش، چه فرزندی باشه که به دار آویخته باشنش، خدا همهی اینا رو میبینه و آه تک تک عزیزان اون کشتهشدگان، دامنگیر قاتلِ بیرحم میشه.
به مرگ خود میاندیشم. به آن شبی که چشمهایم را به منظورِ خواب و به تدبیرِ مرگ روی هم میگذارم و دیگر رنگ و طراورت زندگی را به خود نمیبینم. میگویند خداوند همه چیز را میبیند، همه چیز را میشنود، و اگر آن مسئله به صلاحت باشد، قلم در دست میگیرد و برایت در روزهای آیندهات مینویسد. تا جایی که در خاطرم هست، تنها خواسته و آرزوی من از خدای خود، مرگ و رفتن از دنیای خاکی بوده است. لیکن نمیدانم خدا چه چیزی در من دیده است که تمام بدبختی ها و بیچارگی های جهان را به صلاح من میبیند، اما مرگ را دور از من میداند. خداوندا، من آن جان سختِ ساعی ای که فکر میکنید نیستم، ظاهرم جلا داده شدهست و درونم فرسوده و زخمیست. افکارم این روز ها تیره و تار تر از قبل شده است. نمیدانم... شاید روزی با تار تارِ این افکارِ تیره برای خود طنابِداری ببافم و از آن سقفِ اتاقی که به هنگامِ شب خیرهاش میشوم خود را حلقآویز کنم. خلاصهاش کنم؛ این روز ها همه چیز در زندگیام سرجایش است، الا خود که باید باشم.
امشب فقط منم و پاکتی سیگار و کوهی از اندوه و بسی یادِ وطن.
دوستان، این هیچ ربطی به نویسندگی یا این موضوعات نداره، فقط میخواستم ازتون خواهش کنم که اگر شرایط این رو دارید که برای جنوب و بانک خون جنوب خون اهدا کنید، دریغ نکنید و انجامش بدید. فرقی نداره که چند سالتونه، مهم وزن و کمخونی نداشتن هست، لطفا کمک کنید تا بتونیم حداقل از این طریق بهشون نشون بدیم که توی این جنگ تنها نیستن و ما بینای اتفاقاتی که بر سرشون میاد هستیم :)...
نقدها
صبح غم انگیزیه🤎