نگاهی به من انداخت و دفترش را بست.
چشمانش پر از اشک بود... جلو رفتم و دفتر را گشودم.
نوشته بود:
" کاش زبانم لال میشد و آرزو نمیکردم که به تمام آرزوهایت برسی!
آخر یادم نبود، که اولین و بزرگترینشان شهادت است...!🕊️
رهبر عزیز تر از جانم💔 "
دستی به سرش کشیدم:
- دخترک نوجوانم، این روزها هم میگُذرد.