نگاهی به من انداخت و دفترش را بست.
چشمانش پر از اشک بود... جلو رفتم و دفتر را گشودم.
نوشته بود:
" کاش زبانم لال میشد و آرزو نمیکردم که به تمام آرزوهایت برسی!
آخر یادم نبود، که اولین و بزرگترینشان شهادت است...!🕊️
رهبر عزیز تر از جانم💔 "
دستی به سرش کشیدم:
- دخترک نوجوانم، این روزها هم میگُذرد.
نقدها
همیشه میگفتم خدا کنه بمیرم و چنین روزی رو نبینم 💔
کاش خدا جون منو به جاش میگرفت، کاش من و خانوادم فدای سید و خانوادش میشدیم😭
خدایی که تا به حال نگهدار سید علی بوده نگهدار ایران سید علی هم هست...به همه مون صبر بده انشاءالله
آمین، آمین!!🔥
دلم براش تنگ شده💔