به دو چشم خیره ی هیولای مقابلم زل زدم و انگار منی بود در کالبدی ترسناک! هیولا پوزخند زد و گفت: ترسناک تر از پوست انسان؟ غضبم گریخت و به یکباره سکوت کردم. صاحب صدایی نامعلوم ، سیخ در جگرم فرو کرده بود و مویه ی مرگ می خواند. هیولا نزدیک تر شد و آه غمناکی کشید! چه شده که انگار انس و هیولا در قفس گرفتاریم و درد مشترک داریم؟ هیولا شانه ای بالا انداخت و غمگین ترشد. اشک هایم که انگار چو شبنم بر سر برگ های پیر میریختند ، نا امید شدند و ایستادند. دنیای بی رحم ما ، سزاوار گریستن نیست
سر به بیابان می زنم از خفت دوری تو ترسم سرابی بشوی تو بر سر دو راه من!
جنایتی به نام عشق که رسوای جهانم کرد! آری .. در دنیای ما عشق تمسخر بود و اما تو آنچنان مهر در دل ما کاشتی که در همان مهر ماندیم و هیچ گاه آبان نشد..
در جنگِ من ماندن، سلاح سردی که از نگاهت به قلب تکه و پاره ام خطور کرد ، جانم را گرفت! روح شدم و به آسمان پیوستم و با مردگان همدم شدم و اما خواب که تمام میشد قدم میزدم و انسان میشدم.. تاریکی را تا سپیدی صبح به موازات بارش باران می باریدم و غرق در ستوه آمدنی بودم که نامش زندگی بود. صدایم را نمی شنیدند و هرچقدر بلند تر میشد نقطه ای کور بود که گوش ها مجوزی برای ورودش نداشتند. از غرور وامانده ام چه بگویم که زیر پای تنها بت دوست داشتنی ام له شد و اما من استوار تر از قبل به له شدن ادامه دادم. جان به لب آمده ام برایتان بگوید.. غمگین مردم و اما زیستم!
سردرد های عجیب ناشی از تلاطم بیهودگی در انفوان مغزی که استعداد زندگی داشت! راوی از روایات خود در زوایای نگاهش تمجیدی دارد ستودنی واما جانکاه! قلب آدمی جایزه ای است که صاحبش یک نفر می باشد و باختش تاوانی است به اندازه ی یک عمر