نامیا
یه بار یه بچه ۱۰ ساله دستمال میفروخت
۱۰۰۰۰تومن از اینا که عروس دوماد روش بودا
تا دیدمش گفتم بزار بخرم ازش(خودمم کوچولو بودم)هرچی گشتم دیدم پول نقد ندارم تو راه برگشت متوجه شدم که پول عیدی هایی که مامانبزرگ بهم هدیه داده بود دیروز توی ماشین بود...
8پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.