زویی
او با خود میگفت خوشی وجود ندارد اما خودش کسی را یافته، به او ان چیزی را داد که بهش اتقاد نداشت. حلا هر لحظه با او برایش انگار صدها سال خوشی ابدی است.
_اوه گِلور میدونی از وقتی که امدی، قلبی که کوه یخ بودو تابان و سرسبز کردی
خدا من،اینقدر سوزناک نباش
6پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.