گوشهی اتاق نشسته بود؛ دستوپاهایش را در سینه جمع کرده و میکوشید دردی را تاب بیاورد که سالها پیش در جانش لانه کرده بود.
هر بار که آن درد سر برمیآورد، میگفتند: «میگذرد روزی فراموش خواهی کرد.»
میگفتند: «بزرگ که شوی، از یاد میبری»
ادامه در نقدها
17پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.