مهوان
گوشهی اتاق نشسته بود؛ دستوپاهایش را در سینه جمع کرده و میکوشید دردی را تاب بیاورد که سالها پیش در جانش لانه کرده بود.
هر بار که آن درد سر برمیآورد، میگفتند: «میگذرد روزی فراموش خواهی کرد.»
میگفتند: «بزرگ که شوی، از یاد میبری»
ادامه در نقدها
17پسند2نقد0
نقدها
نمیدانستند بعضی رخدادها هرگز فراموش نمیشوند. برخی دردها، درست در سالروزِ خاموششان، بیخبر میآیند، بر درِ دل میکوبند و دوباره همهچیز را به آتش میکشند. در ژرفای اندیشه فرو میروند و دیگر هرگز پاک نمیشوند.چنان زنده مرور میشوند که گویی تنها مرگ میتواند پایانشان دهد.
بزرگ شدیم و دردهاهم بزرگ وبزرگ ترشدند