در من سکوتیست که تنها شعر میفهمدش؛..
اعتماد...چه واژه مضخرفی! کیست که از این واژه خیر دیده باشد؟ اعتماد مثل قهوه قَجری میماند؛ اگر آنرا بنوشی بر سر زندگیات قمار کردی!
این دنیای مردگان کجاست که هیچ صاحب ندارد؛ که اگر داشت این خاطرات با آدمهای نزدیک که سعی داشتم دفنشان کنم با خاطراتشان زنده نمیشدند! کاش تمام شود هم من،هم انها..
چرا انسان بودن را انتخاب کردم وقتی میتوانستم بابونه ای باشم در میان باغ که دختری مرا لابه لای موهای فرفریاش محبوس میدارد و از موهایش که به من زیبایی بی انتهایی میبخشیدند تصویری ثبت کند و من هم از آن نوازش که موهای لطیفش بر من داشتند لذت میبردم؛..
چرا انسان بودن را انتخاب کردم وقتی میتوانستم قاصدکی درباغ تنها باشم که بعداز سالها دخترکی غمگین مرا نوازش کند و آرزوهایش را دم گوشم زمزمه کند... و به خیال برآورده شدنشان مرا به آسمان بفرستد؛..
اما در نهایت، این جغرافیا است که قلم سرنوشت انسان را، به رقص درمیآورد...
شاید هم این دیگران بودند که مرا کشتند-با بی اهمیتی هایشان با هر رفتار کوچکی که بارها در مغزم رژه میرفت- نمیدانم شایدهم این قلبم بودکه از زخم خوردن خسته شده بود و فرمان کنترل کردن مرا به دست مغز سپرد؛ و اینبار مغز تصمیم گرفت قلب را از رده خارج کند!
دختری درون من کشته شد؛ و هیچ کس حتی جنازهاش را ندید. همان دختری که با ضربه ای کوچک گریه میکرد... دختری که از بیرون نازک نارنجی بود، اما از درون،گریهاش به خاطر یافتن بهانه ای بود برای اشک ریختن؛ اشک هایی که از آنِ زخم ها و دردهایی عمیق تر بودند!
باران میبارید،چقدر بی صدا بود؛ به صدای گریستنش میمانست. هیچ وقت چنین برای گریستن چیزی یا کسی دعا نمیکرد،اما در آن لحظات بزرگترین آرزویش، گریستن آسمان بود!
برخی دردها، درست در سالروزِ خاموششان، بیخبر میآیند، بر درِ دل میکوبند و دوباره همهچیز را به آتش میکشند. در ژرفای اندیشه فرو میروند و دیگر هرگز پاک نمیشوند.چنان زنده مرور میشوند که گویی تنها مرگ میتواند پایانیشان دهد.
باران میبارید،هر قطره باران با قطره اشکهایش همزمان بر زمین میچکیدند. گویی آسمان هم به حالش میگریست؛ آسمان هم به غماش مینالید؛ و اینگونه بود که باران آبروی آن عابر را خریدار شد و گریه هایش را از دیدهها کتمان کرد...