هر گاه کمی از دنیای ویرانش فاصله میگرفت به این میاندیشید که چرا غمگینست؛
چرا چشمانش منتظر هر جرقهای برای باریدناند؛
چرا قلبش هدف گلوله این وآن شده؛
چرا به همین آسانی میشکست؛
وهزاران چرای دیگر که ازفکرش عبور میکرد و بازار مسگری در سرش به پا میکرد