دردا کسی به حالِ دلم، آشنا نشد یک گره از این بغضِ گلوگیر، وا نشد
وقتی که زنده بودم و لب تشنهیِ نگاه دستی به سویِ خلوتِ قلبم، رها نشد
روزی مرا شناسد و فهمد جهان، که من خاکم، و نسترن شدهام... گو: چرا نشد
بی رخ تو
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.