ه
هیچکس
او تلاش میکرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم میزد، میرقصید، گریه میکرد، با دوستانش وقت میگذراند، کتاب میخواند، سفر میرفت، اما هرچقدر که تقلا میکرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد. انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز پر نمیشد.
9پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.