ادامه داستانک قبلی
من در خیابان زیر یک درخت بیبرگ بودم. او روبهرویم بود. دقیقا لحظه ای قبل اینکه بخواهد بگوید خداحافظ و برگردد و برود زمان ایستاده بود. میترسیدم تکان بخورم و همه چیز دوباره به حرکت دربیاد.
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.