داستانهایی از ذهن من
ادامه داستانک قبلی من در خیابان زیر یک درخت بیبرگ بودم. او روبهرویم بود. دقیقا لحظه ای قبل اینکه بخواهد بگوید خداحافظ و برگردد و برود زمان ایستاده بود. میترسیدم تکان بخورم و همه چیز دوباره به حرکت دربیاد.
من ایستاده بودم. میدانستم اگر حرکت کنم همه چیز رنگ واقعیت میگیرد. ساعت دوباره به تیک تاک میافتد و باید با چیزی روبهرو میشدم که اصلا آمادگی برایش نداشتم.